خرید بک لینک
أسألك الرحيلاخواهش میکنم برو!نِزار قبّانیترجمهی: حسین خسرویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمحبوبم!بگذار کمی از هم دور باشیم؛این به صلاحِ عشق ما؛و خودِ ماست. بگذار کمی از هم دور باشیم،برای اینکه میخواهم عشقم را افزونتر کنی؛و حتی میخواهم کمی هم از من بدت بیاید! تو را قسم میدهم به آنچه بین ماست:به خاطرات گرانبهایی که داریم؛و به عشق خوب و با شکوهمان،که همیشه نقشش بر دهانمانو نشانش بر دستانمان حک شده است.قسم به نامههایی که برایم نوشتی؛و قسم به چهرهات که مثل گل سرخ در دلم کاشته شده؛و قسم به عشقت که اثرش روی موها و انگشتانم باقی است.قسم به خاطراتمانو اندوهِ زیبا و لبخندمانو قسم به عشقمان که از سخنمان بزرگتر شده است؛و از لبانمان نیز؛به حقِ شیرینترین داستان عاشقانهی زندگیمانخواهش میکنم برو! محبوبم! بیا دوستانه از هم جدا شویم؛همچنان که پرنده در موسم مقرر از کوه و دشت کوچ میکند. محبوبم! خورشید هم هنگاهی که به آستانهی ناپدید شدن میرسد، دوست داشتنیتر میشود. در زندگیم، شک و عذابِ توأمان باش.گاه اسطوره باشو گاه سراب؛و در دهانم پرسشی باش که پاسخی برای خود نمیشناسد. به خاطر عشق شکوهمندی کهدر دل و بین مژههامان خانه کرده؛و برای اینکه من همیشه [در نظرت] زیبا باشم؛و برای اینکه تو بیشتر به من نزدیک باشی؛ [مرا به خودت نزدیکتر حس کنی،]خواهش میکنم برو! بگذار از هم جدا باشیم، اما عاشق یکدیگربگذار با وجود همهی عشق و محبتمان، از هم جدا باشیم.محبوبم! دلم میخواهد از میان قطرات اشک مرا بینی؛و  از میان آتش و دود.محبوبم! بگذار تا بسوزیم؛ بگذار تا بگرییم؛چرا که روزگاریست نعمتِ گریستن را از یاد بردهایم.&

برچسب: نویسنده: باربد قنبری تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:24

قارئة الفنجانفالگیرکلمات: نزار قبانی (1923 دمشق – 1998 لندن)آهنگ: محمد الموجی خواننده: عبدالحلیم حافظ  (1929 قاهره – 1977 لندن)مترجم: حسین خسرویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زن [فالگیر] نشست، در حالی که چشمانش پر از ترس بود.  با دقت به فنجانِ وارونهام نگاه میکرد.گفت: پسرم! غمگین مباش!فرزندم! عشق، سرنوشت توست.فرزندم! هركه در راه محبوبش بمیرد، شهید است. فنجان تودنیایی است ترسناک؛و زندگیات سراسر سفر است و جنگ. پسرم! بارها عاشق خواهی شد؛و بارها خواهی مرد.به تمام زنان زمین عشق خواهی ورزید؛و (سرانجام) همچون پادشاهی شكستxadخورده بازخواهی گشت.  پسرم! در زندگیات، زنی است:چشمانش... سبحان الله!  [چه بگویم؟ از حد توصیف بیرون است.]  دهانش همچون خوشه و لبخندش [آمیختهای از] نغمه و گل است، اما آسمان تو بارانیو راهت کاملاً بسته است.  پسرم!عزیزِ دل تو، در كاخی حفاظتشده به خواب رفته است.پسرم! قصری بزرگ،که سگxadها و سربازان از آن حفاظت میxadكنند. شهزادهی دل تو، به خواب رفته؛و هركس به اتاقش برود،ناپدید میxadشود،یا هر کس از او خواستگاری كند،یا به دیوار باغش نزدیک شود، ناپدید میxadشود. پسرم! هركس گره گیسوانش را بگشاید،ناپدید میشود؛ ناپدید![تا کنون کسی نتوانسته گره گیسویش را باز کند و تو هم نخواهی توانست.]  پسرم!  من خیلی فال گرفتهxadام؛ و طالعxadها دیدهxadام، اما تا کنون  فنجانی مانند فنجان تو نخواندهxadام.پسرم! تا کنون غمی مانند غمxadهای تو ندیدهxadام. سرنوشت تو این است که همی

برچسب: نویسنده: باربد قنبری تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:24

ارجع الینزد من بازگردنزار قبانی با ترنّم ِ بانو: نجاة الصغیرهترجمهی: حسین خسرویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ارجع إلي.. فإن الأرض واقفة..كأنما الأرض فرت من ثوانيها..ارجع… فبعدك لا عقد أعلقها ولا لمست عطوري في أوانيها..لمن جمالي؟ لمن شال الحرير؟ لمن ضفائري منذ أعوام أربيها؟ارجع كما أنت.. صحوا كنت أم مطرا..فما حياتي أنا إن لم تكن فيها ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نزد من برگرد چراکه زمین از حرکت بازماندانگار زمین هم از ثانیههایش میگریزد.برگرد! زیرا که پس از تو نه گردنبندی خواهم آویخت و نه به شیشههای عطرم دست خواهم زد.اگر تو نیایی زیباییم برای که باشد؟ شال ابریشمم برای که و گیسوانم که این همه سال پروردمشان؟ برگرد! هر طور هستی باش. آسمانت صاف یا بارانی، فرق نمیکندکه اگر تو نباشی، این زندگی به دردم نمیخورد.  برچسبها: ترجمهی شعر, نزار قبانی, نجاة الصغیره, ارجع الیّ, حسین خسروی + نوشته شده در  دوم دی ۱۴۰۰ساعت 22:12&nbsp توسط حسین خسروی  | 

برچسب: نویسنده: باربد قنبری تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:24

صفحه بندی